از این دیدگاه شخصیت ملودیک این موسیقی به حدی قوی است که احتیاج نداریم به جستجوی روابط و زوایای پنهان دیگر برخیزیم.
این یعنی فروکاستن موسیقی به یکی از عناصر بنیادی آن؛ کاری که بسیاری از قطعات ساخته شدهی این ژانر دانسته یا نادانسته کردهاند. نه این که هیچ آهنگسازی پیش از علی رهبری به آن نیاندیشیده باشد، کسانی تلاش هم کرده بودند اما قدرت آن گفتمان موسیقایی چنان بود که سرانجام به همان نقطهی آغاز باز میگشتند. گوشه و کنار تلاشهایی اندک نیز برای شکستن گفتمان برتری ملودی یا دست کم تعدیل آن صورت میگرفت، کوشش برای بازگرداندن ملودی به جایی که درخور آن باشد و بیرون کشیدن تمامیت موسیقی از زیر سایهی آن. اما این امر، تقلایی چندان سخت هم نبود چرا که ژرفا و گستردگی کم آن ایجاب میکرد به سان تک ستارههایی جدا افتاده باشد. هنوز بیشتر آهنگسازان میاندیشیدند که ملودی زیبا چون تاجی است که بر سر ساختار ارکستری موسیقی گذاشته شود یا نگینی زیبا که بر انگشتری بنشیند. جز این، هر گاه حرکتی رخ میداد خارج از حوزهی گفتمان برتری ملودی بود؛ بنگرید میگویم خارج، و نه از درون و به قصد جنگیدن و شکستن. «پرویز محمود» پس از مهاجرت به آمریکا، «علیرضا مشایخی» پس از بازگشت از اروپا و گرایش به موسیقی آوانگارد، دو نمونه از پدیدهی بیرون از گفتمان برتری ملودی هستند. اولی در محیط دانشگاهی دیگری اهمیت موضوع را در مییابد و دومی ضمن این که گاه مرادش از موسیقی ایرانی همان ملودی است اما از آن بهره نمیگیرد مگر به شکلی تغییر فرم داده و از ریخت افتاده به طوری که بازشناسی آن برای شنوندهی معمولی تقریبا دشوار باشد. چنان که میدانیم وی تنها این راه را ادامه نداد، مشایخی مسائلی بنیادیتر از این را مد نظر داشت. روشن است که چنین آثاری از منظر در هم ریختن یا تعدیل گفتمان یاد شده چندان موثر نبود چرا که در محیط موسیقایی ایران بهندرت شنیده میشد، برای مثال به یاد آورید اثر محمود، «کنسرتینو برای ویلن و ارکستر» را که تا همین چند سال پیش در ایران کاملا ناشناخته بود. گفتمان موسیقایی آن عصر که چیزی از نگاه قرن نوزدهمی (دورهی رومانتیک) اروپاییها به موسیقی عامیانهشان با خود داشت؛ در پی یافتن معصومیتی بود که میپنداشت در ملودیهای این موسیقی نهفته است. زیبایی ناب و بیواسطه که برای ارائه لازم است به زبانی امروزی (به زعم آنان موسیقی سمفونیک) بازگو شود. در این که ملودی در موسیقی ایرانی (و شاید موسیقیهای شبیه آن) اهمیتی بهسزا دارد شکی نیست اما در نحوهی استفاده از این جایگاه خاص برای حل شدن در متن ساختار موسیقایی دیگر، و بهکارگیری آن برای آفریدن زبان موسیقایی سمفونیکی که مختص این فرهنگ باشد ابهامات فراوانی هست. یکی از راهها را قبل از این دیدیم: ملودیها شناخته شده را به شکلی قابل بازشناسی مورد استفاده قرار دهیم، یا در بهترین شرایط قادر شویم ملودیهایی بیافرینیم که ایرانی باشد (شباهتهای کلی با آن ملودیهای شناخته شده داشته باشد). این تبدیل موسیقی است به پدیدهای یک بعدی، تبدیل کردن موجودی زنده و چند بعدی تنها به تصویری از آن که با خطوط خالی از رنگ و جسمیت کشیده شده باشد. فشرده کردن دنیای زنده و پر ضربان یک موسیقی است در یک سطح.
اما در زمان ساخته شدن «خون ایرانی» (1350) شکل این گفتمان در جایی دیگر به طور بنیادی در حال دگرگونی بود. از چندی قبل موسیقی ایرانی در وضعیت نوعی اعادهی حیثیت به سر میبرد. این دگرگونی گفتمان موسیقی هنوز به شکل صریح متضمن تغییری در جایگاه ملودی نبود اما از آن جا که در کار ساختن هویتی تمام و کمال –بنا بر عقیدهی آنها که در این تغییر دست داشتند- برای این موسیقی بود، خود به خود باعث تغییراتی در نگاه به این عنصر موسیقی شد. خون ایرانی را از جهات مختلف میتوان از اولین آثاری دانست که به این تغییر در گفتمان موسیقایی وقت، واکنشی درخور نشان داده است. تغییرات جدی در گفتمان موسیقی همراه با تغییر در تواناییها و ابزار صورت گرفت. آهنگسازان پیشین کمتر به شکل عملی با موسیقی ایرانی آشنا بودند و در صورت آشنایی نیز زیاد بر آن اهتمام نمیورزیدند. به عکس در این دوره آهنگسازانی ظاهر شدند که به خوبی آموزش موسیقی ایرانی را تجربه کرده بودند (جز رهبری به «داریوش دولتشاهی» هم میتوان اشاره کرد).
تاثیر این موضوع را میتوان در افزایش عمق آگاهی آنها از روابط درونی موسیقی ایرانی دید. علی رهبری آهنگسازی از همین نسل یاد شده است و خون ایرانی به احتمال زیاد یکی از اولین آثاری است که بر این بستر دگرگون شده خلق گردید. نام کامل قطعه «خون ایرانی (گِرد نت سل)» است. با وجود اشارات آشکار متن موسیقی به دشتی، از آوردن نام آن خودداری شده. این عمل شاید برای آشنازدایی بوده یا آنگونه که نویسندهی دفترچهی سیدی میاندیشد به جهت برقرار کردن ارتباط با مخاطبان غیر ایرانی است، که دومی با توجه به سال و مکان انتشار قطعه (ایران) کمی بعید مینماید. به هر روی خون ایرانی از جهت برخورد کاملا نو و متفاوت آن با گفتمان موسیقی پیش از خود دارای اهمیت زیادی است، اهمیتی که متاسفانه تا امروز از احراز آن دور مانده است. علی رهبری هویت ایرانی قطعهاش را نه فقط در ملودیها که در مواد و مصالح و روابط مییابد. انگار که او آن نقاشیهای فشرده شده در یک سطح را رنگین کرده و به دنیایی چند بعدی آورده و به آنان جسمیت میبخشد. برای او کافی نبود که یک ملودی را بگیرد و تمام موسیقیاش را از آن بسازد، او از هویت ایرانی چیزی بیش از این میخواست. به همین دلیل خون ایرانی دارای منطقی دیگر شد: به سان هنرمندی مسلط بر موسیقی دستگاهی، که بدون نیاز به تکرار ملودیها و با نفوذ به سطح روابط، که آنچه را میآفریند هویت دستگاهی دارد؛ رهبری نیز با متحول کردن سطح برخوردش با مواد و مصالح قطعهای دگرگونه به دنیای موسیقی میآورد. برای او ایرانی ساختن امری نیست که باید از جایی وارد کرد، او لاجرم این گونه میسازد. یک بعدی کردن را به رسمیت نمیشناسد و در هم میریزد. برای ارکستر چنان مینویسد که انگار نوازندهای تار به دست، آزاد مینوازد. نوازندهای که ویژگیها و روابط درونی موسیقی ایرانی را کاملا درونی کرده و اکنون بیزحمتی آنها را به سر پنجه میآورد. به جای آن که شعری یا مضمونی را از کسی وام گیرد به سراغ منبع اصلی میرود: بانک واژگان و ساختار نحوی؛ در نتیجه او چیزی میآفریند که هویتی ایرانی دارد، به گوش آشنا میآید اما نمیتوان به قطعیت گفت آن را پیش از این در کجا شنیدهایم. خود آن هم به یک ملودی قابل تکرار در قطعهای دیگر تبدیل نمیشود؛ از این نظر کاملا خارج از دایرهی گفتمانی است که شرح آن رفت. ایرانی بودن برای او نوعی جوهر است که در بهکارگیری ساختارهای پایه موجودیت مییابد. خون ایرانی در دشتی است بدون آنکه به هیچ دشتی شناخته شدهای شبیه باشد. اما آیا موسیقی او در همین سطح متوقف میماند؟ آیا تنها موفق شده است بازشناسی محوی در ذهن شنونده تداعی کند بدون این که شنونده احساس کند ملودیای را میشنود که از پیش آشنا است؟ اگر چنین باشد کار چندانی صورت نگرفته است. این را میشد از طریق آفریدن ملودیای بدیع نیز به دست آورد. با کمی دقت میتوان فهمید که هر تصنیف تازه و بدیع دارای این شرایط است. در مورد هر کس که ملودیای جدید در موسیقی ایرانی بیافریند میتوان همین جملات را گفت. پس او چه کرده است که با دیگران تفاوت دارد؟ جز به کار گرفتن روابط ژرفتر موسیقی دستگاهی در بعد ملودیک برای آفریدن اثری که خون ایرانی در رگهایش جاری باشد، او گفتمان موسیقایی ژانر یا گونهی خودش را هم دگرگون کرده و این مهم را با ایجاد تغییرات اساسی در ابعادی بیش از ملودی به انجام رسانده است. درست به همین دلیل است که کار او را حرکتی مهم در موسیقی سمفونیک ایرانی میدانیم. حرکتی که در دورهی خودش آنچنان که باید دیده نشد.
رهبری علاوه بر تغییر دادن نگاه به ملودی، جملهبندی و از آن طریق فرم را هم دیگرگون میکند. از سوی دیگر بافت اثر وی نیز تحت تاثیر همین نگاه متحول شده قرار گرفته و از هنجارهای دورهاش دور میشود. جملات ساختاری پیش رونده و خطی دارند. هیچ یک از جملات به شکل صریح تکرار نشده بلکه با تغییراتی خرد به سوی نغمهی مرکزی (سل) کشیده میشوند و هر بار با شکلی تازه. این گونه پیش رفتن بدون بازگشت را در ساختار ژرف موسیقی ایرانی هم میتوان یافت: واحدهای اجرایی لزوما به تکرار نمیانجامد، بلکه از دل یکدیگر میشکفد. از آغاز تا پایان دیگر بازگشتی نیست، ساختار جملات به ترتیبی پیشرونده موجودیت پیدا میکند. در طول محور زمان جملات میغلتند و آینده همیشه با گذشته متفاوت است. دقت کنید؛ متفاوت نه بیارتباط. این روندگی به این معنی نیست که قطعه شرحه شرحه شده و چندین تکهی مجزا دارد که به ضرب نامگذاری کنار هم جمع شدهاند. آنها با هم ارتباطی انداموار دارند که در این قطعه از طریق حرکت به سوی یک نغمهی مرکزی خود را نشان میدهد. همچنین ملودیها تزیین شده هستند. در ساختمان آنها تزیینات و الگوهایی دیده میشود که میتوان آن را به موسیقی ایرانی منسوب کرد. در سراسر قطعه، تکیهها به عنوان عناصر تزیینی با نقش تقویت شدهی یادآوری کنندهی رابطه با موسیقی ایرانی حضور دارند (بهعنوان نمونه در لحظات آغازین ملودی ویلن، همراهیهای فلوت چیزی نیست جز همین تزیینات). مشاهده میکنید که موضوعات ژرفتر نغمهی مرکزی، فرم بیبازگشت و تزییناتی به عنوان چاشنی، چگونه اثری قطعی در ساختن هویت این قطعهی موسیقی داشته است. با این همه ساختار خطی این قطعه چیزی متفاوت از بازسازی صرف بخشهایی از دستگاه دشتی یا حتا به نوا در آوردن بداههی یک کوارتت بر اساس انگارههایی از دشتی است. همهی نغمهها به سوی سل کشیده میشود؛ هنگام شنیدن به نظر میرسد تنشی در رفتن به سمت این نغمهی مرکزی هست اما آرامش و فرونشستنی را که چشم انتظاریم فرا نمیرسد، جز لحظهی پایانی، همهی فرودها حذف شدهاند. نه تنها جملهها در طول زمان پیش میروند، ساخته شده و همدیگر را دنبال میکنند بلکه در میانهی راه در اوج، برش خورده و از نو اوج میگیرد. جملهها به سیاق موسیقی ایرانی تکمیل نمیشود؛ فراز بدون فرود، رفتن بدون بازگشت و سر زدن هر جمله از دل قبلی پیش از آن که تمام شود. اما برای بخشیدن ابعاد دیگر به قطعه تنها این بعد افقی کافی نیست. با کشیدن خطوط بیشتر نمیتوان نقاشی را به مجسمه بدل کرد. در قطعهی رهبری باز هم در تضاد تقریبی با قطعات معلمانش بعد افقی به عمودی بدل گشته است. اینجا ملودیای نیست که بر ساختاری عمودی نشسته و فرمانروایی کند بلکه همان ساختمانهای افقی بر روی هم نوعی بافت را تشکیل داده است. جملاتی که میتوانسته یکی پس از دیگری بیاید و ساختمانی خطی بیابد، در بعد عمودی فشرده و روی هم انباشته شدهاند. تزیینات به جای همراهی و نیز رنگآمیزی به کرات به کار گرفته رفته است. بخشهای ویلن را در نظر آورید، صدای دوبل نتها کارکردی دوگانه یافته است: تامین کنندهی بافت عمودی با استفاده از نغمههای تقویتکنندهای که در دشتی معمول است و یادآور رنگ صدای نوازندگی ویلن ایرانی که این تکنیکها را به طور گستردهای به کار میگیرد. نتیجه این که قطعه در حین پیش رفتن از کنش و واکنش خطوط مختلف بافت خود را میسازد؛ هر بخش بافت پاسخی است به بخش دیگر که هیچ یک را نمیتوان بی آن دیگری اصلی یا مهمتر فرض کرد. هر زمان که ذهن به سوی خو -گرفتن به چیزی شبیه ملودی اصلی میرود خیلی سریع قطعه جا خالی کرده و از دادن این فرصت به شنونده طفره میرود. ناگهان هشیار میشویم؛ خطی که میاندیشیدیم اصلی است در پیچ و تاب بافت جای خود را به دیگری سپرده است. این تازگی و سرزندگی بافت نیز به ویژگیهای دیگر آن افزوده میشود. رنگ، بافت، تکنیکهای سازی، منطق ملودیها هر یک به طور جداگانه کافی بود تا سایهای از هویت جغرافیای فرهنگی بر سر یک قطعه بیافکند اما رهبری همه را به کار گرفته و به شکلی موفق برای خلق زبان شخصیاش به هم میآمیزد. زبانی که به باور من عمیقا ایرانی است، چرا که رهبری به جای این که مانند دیگران ایرانی بودن را نقل کند ایرانی زیسته است. شاید در این میان تنها نقطهی تاریک مرتبط با این قطعه آن است که چرا چهار دههی پیش (و حتا اکنون) به اندازهی کافی مورد توجه قرار نگرفت.
(*) در حال حاضر تنها اجرای قابل دسترسی از این قطعه در سیدی به همین نام و توسط شرکت آواخورشید منتشر شده است. قرار است به زودی اجرای دیگری از آن نیز توسط همین شرکت منتشر شود.
(**) برای آشنایی بیشتر با آثار و زندگی هنری این آهنگساز به کتابهای «آهنگسازان ایرانی» نوشتهی «پژمان اکبرزاده» مراجعه کنید.